تبليغاتX
یک استکان غزل - غزل 25
من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم
 

تا اینکه شوق جان به لب آمد به من رسید

تنها شدیم و از لب او جان به تن رسید

پروانه مست شد غزل شمع گر گرفت

چرخید گرم تا به خود از خویشتن رسید

دور گناه حلقه زدیم و به جانمان

از ارتفاع دور دو مورد بدن رسید

 

... وَ جانشین نشست کنار درخت عشق

با دست غیب بر بدنش پیرهن رسید

اندام ها معلق و اندیشه در بلوغ

بر شش جهت نماز زد و این سخن رسید :

                   " گرچه سقوط مثل پریدن نمی شود

                   اما به جام می شود از ریختن رسید "

 

از من شروع شد که به جان آمده لبی

در جست وجوی چشم شما به دهن رسید

پرگار عشق چرخ زد و از لبت گذشت

در آسمان آخر دنیا به من رسید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 11:26  توسط محمد ارثی زاد  |